زندگي نامه کامل مقام معظم رهبري - بخش دوم
كليد شناخت ويژگي هاي اخلاقي و اجتماعي مقام معظم رهبري
افتخار خدمتگزاري
من هم خودم را خدمتگزار شماها و خدمتگزار اين مردم مي دانم و چنانچه اين لقب
خدمتگزاري بر من تطبيق كند ، به آن افتخار مي كنم. من حتي خودم را واقعا
كوچكتر از اينتعبير خدمتگزاري مي دانم. از بس امام فرمودند من يك طلبه هستم من به
خودم اجازه نمي دهم كه اين تعبير را به كار ببرم وبگويم من يك طلبه ام؛والا
منهاي اين فرمايش امام، حقيقتا اين گونه است و ماها يك طلبه و يك ادم معمولي هستيم،
هرچند حالا وظيفه يي هم به عهده ماست و بايستي ان را انجام بدهيم.1
1323 اوايل مكتب رفتن ما مقام معظم رهبري درباره چگونگي ورودشان به مكتب خانه در
سال 1323 مي فرمايد:
اولين مركز درسي كه من رفتم، مدرسه نبود،مكتب بود- در سنين قبل از مدرسه شايد چهار
سال ، يا پنج سال بود كه من و برادر بزرگتر از من را -كه از من ، سه سال و نيم بزرگ
تر بودند- با هم در مكتب دخترانه گذاشتند، يعني مكتبي كه معلمش زن بود و بيشتر دختر
بودند، چند نفر پسر هم بودند . البته من خيلي كوچك بودم.
تجربه يي كه از آن وقت مي توانم به ياد بياورم، اين است كه بچه را در آن سنين
چهار،پنج سالگي، اصلا نبايد به مدرسه و مكتب و اينها گذاشت؛براي اينكه هيچ
فايده يي ندارد. من به نظرم مي رسد كه از ان دوره مكتب قبل از مدرسه، هيچ استفاده
علمي و درسي نكردم. گذاشته بودند كه ما قرآن ياد بگيريم-طبعا- چون در مكتبها
معمولا قرآن درس مي دادند. آن وقت در مدرسه ها قرآن معمول نبود، درس نمي دادند.
بد نيست بدانيد كه من متولد 1318 هستم. اين دوراني كه مي گويم سالهاي 1323-1324،آن
سالهاست-اوايل مكتب رفتن ما- بنابراين يك دوره آن است؛كه اولين روز مكتب اول را
يادم نيست.
پس از مدتي- يكي دو ماه كه در ان مكتب بوديم،ما را از آنمكتب برداشتند و در مكتبي
گذاشتند كه مردانه بود؛يعني معلمش مرد مسني بود .
شايد شما دراين داستانهاي قديمي، ملا مكتبي خوانده باشيد؛ درست همان ملا مكتبي
تصوير شده در داستانها و قصه هاي قديمي ما،پيش او درس مي خوانديم .
روز اولي كه ما را به آنمدرسه بردند، من يادم است كه از نظر من روز بسيار تيره،
تاريك،بد و ناخوشايند بود! پدرم، من و برادر بزرگم را با هم وارد اتاق بزرگي كرد كه
به نظر من-آن وقت- خيلي بود. البته شايد آن موقع به قدر نصف اين اتاق ، يا
مقداري بيشتر اين اتاق بود؛ اما به چشم كودكي آن روز من، جاي خيلي بزرگي مي آمد. و
چون پنجره هايش شيشه نداشت و از اين كاغذهاي مومي داشت، تاريك و بد بود. مدتي هم آن
جا بوديم.2
بيچاره دلش را خوش مي كرد رهبر عزيز خاطره أي از مكتب رفتن خود از آقاي
ملا مكتبي مي فرمايد:
من كوچكترين فرد ان مكتب بودم- شايد آن وقت،حدود پنج سالم بود- و چون هم خيلي كوچك
بودم، هم سيد و پسر عالم بودم،اين آقاي ملا مكتبي صبحها من را كنار دست خويش مي
نشاند و پول كمي ، مثلا اسكناس پنج قراني-آن وقتها اسكناس پنج ريالي بود،اسكناس يك
توماني و دو توماني بود،شما نديده ايد يا دو توماني از جيب خود بيرون مي
آورد، به من مي داد و مي گفت:تواينها را به قرآن بمال كه بركت پيدا كند! بيچاره دلش
را خوش مي كرد به اين كه به اين ترتيب مثلا پولش بركت پيدا كند؛چون در آمدي
نداشتند.3
روز اولي كه ما را به دبستان بردند مقام معظم رهبري كه در مورد روز اولي كه به
دبستان رفت ، فرمودند :
روز اولي كه ما را به دبستان بردند،روز خوبي بود؛روز شلوغي بود:بچه ها بازي مي
كردند، ما هم بازي ميكرديم. اتاق ما كلاس بسيار بزرگي بود-بازيه چشم آن وقت
كودكي من- وعده بچه هاي كلاس اول ، بوديم ؛ و روز پرشور و پر شوقي بود و خاطره بدي
از ان روز ندارم.
البته چشم من ضعيف بود، هيچ كس هم نمي دانست، خودم هم نمي دانستم؛ فقط مي فهميدم كه
چيزهايي را درست نمي بينم. بعدها چندين سال گذشت ومن خودم فهميدم كه چشمهايم ضعيف
است؛ پدر ومادرم فهميدند و برايم عينك تهيه كردند.
آن وقت ، وقتي كه من عينكي شدم، گمان مي كنم حدود سيزده سالم بود ؛ ليكن د
اين دوره اول مدرسه و اينها اين نقص كار من بود. قيافه معلم را از دور نمي
ديدم ، تخته سياه را كه روي ان مي نوشتند،اصلا نمي ديدم؛ و اين مشكلات زيادي را در
كار تحصيل من به وجود مي آورد.
حالا خوشبختانه بچه ها در كودكي، فورا شناسايي مي شوند و اگر چشمان ضعيف
است،برايشان عينك مي گيرند و رسيدگي مي كنند. آن وقت اصلا اين چيزها در مدرسه ي
معمول نبود.
البته اين مدرسه ما يك مدرسه به اصطلاح غير دولتي بود،بعلاوه مدرسه ديني بود كه
معلمين و مديرانش از افراد بسيار متدين انتخاب شده بودند، و با برنامه اندكي ديني
تر از معمول مدارس آن روز، اداره مي شد؛ چون آن مدرسه ها اصلا برنامه ديني درستي
نداشت و كسي توجه و اعتنايي به ان نمي كرد.
مادرم عمامه ماها را مي پيچيد
مقام معظم رهبري در مورد معمم شدن خود، در دوران نوجواني فرمودند:
چيزي كه حتما مي دانم براي شما جالب است،اين است كه من همان وقت،معمم بودم؛يعني در
بين سنين ده و سيزده سالگي-كه ايشان سوال كردند- من عمامه سرم بود و قبا تنم بود.
قبل از ان هم همين طور، از اوايلي كه به مدرسه رفتم،با قبا رفتم؛ منتهي تابستانها
با سر برهنه مي رفتم؛زمستان كه مي شد، مادرم عمامه به سرم مي پيچيد.
مادرم خودش دختر روحاني بود و برادران روحاني هم داشت، عمامه پيچيدن را خوب
بلد بود؛ سرماها عمامه مي پيچيد و به مدرسه مي رفتيم. البته اسباب زحمت بود كه جلوي
بچه ها ،يكي با قباي بلند و لباس جور ديگر باشد.
طبعا مقداري حالت انگشت نمائي و اينها بود؛اما ما با بازي و رفاقت و شيطنت و اين
طور چيزها جبران مي كرديم، نمي گذاشتيم كه در اين زمينه خيلي سخت بگذرد.
از كلاس دوم ،سوم،دبستان سرما عمامه گذاشتند
معظم له در ادامه خاطراتش مي فرمايد:
من فراموش نمي كنم ..از كلاس دوم،سوم،دبستان ،سرما عمامه گذاشتند …از آن بچگي،از
جمله چيزهايي كه به عنوان يك عقده،تا سالها در ما مانده بود،اين بود كه بچه ها ما
را مسخره مي كردند،عمامه را مسخره مي كردند.
بزرگ هم كه شده بوديم،تا حدودي خيال مي كرديم كه حالا مسخره ها تما شد؛ ولي بعد
ديديم كه نه،اول مسخره كردن است. با اين كه شهر ما، مشهد بود، ببينند چه قدر
وحشيگري مي خواهد كه يك ادم معمولي را كه در كوچه و بازار رد مي شود- مسخره
كنند. هيچ كس عليه هيچ كس ديگر،اين كار ذرا نمي كند؛اما نسبت به روحانيون،خيلي ها
اين حق را براي خودشان قايل بودند! چون تبليغات شده بود.
كتابهاي مورد علاقه در دوران دبستان
مقام معظم رهبري كتابهاي مورد علاقه اش را در دوران دبستان مي فرمايد:
دورانهاي كلاس اول و دوم و سوم را كه اصلا يادم نيست،الان هيچ نمي توانم قضاوتي
بكنم كه به چه درسهايي علاقه داشتم؛ليكن در اواخر دوره تابستان -يعني كلاس پنجم و
ششم به رياضي و جغرافيا علاقه داشتم،خيلي به تاريخ علاقه داشتم،به هندسه هم بخصوص
علاقه داشتم. البته در درسهاي ديني هم خيلي خوب بودم؛قرآن را با صداي بلند مي
خواندم- قرآن خواندن مدرسه بودم يك كتاب ديني را ان وقت به ما درس مي دادند به نام
تعليمات ديني براي ان وقتها كتاب خيلي خوبي بود؛من تكه هايي از آن كتاب را فصل،فصل
بود حفظ مي كردم.
غرق مطالعه بودم كه صداي اذان را نمي شنيدم !
رهبر محبوب درباره مطالعه كتابهاي درسي و غير درسي در دوران جواني مي فرمايد:من در
دوران جواني زياد مطالعه مي كردم؛غير از كتابهاي درسي خودمان كه مطالعه مي كردم و
مي خواندم،هم كتا تاريخ مي خواندم، هم كتاب ادبيات، هم كتاب شعر و هم كتاب قصه و
رمان مي خواندم.
به كتاب قصه خيلي علاقه داشتم و خيلي از رمانهاي معروف را در دوره نوجواني خواندم.
شعر هم مي خواندم من با بسياري از ديوانهاي شعر در دوره نوجواني و جواني اشنا شدم.
به كتاب تاريخ علاقه داشتم؛و چون درس عربي مي خواندم و با زبان عربي آشنا شده
بودم،به حديث هم علاقه داشتم.
الان احاديثي يادم است كه انها را در دوره نوجواني خواندم و يادداشت كردم؛دفتر
كوچكي داشتم كه ياداشت مي كردم. احاديثي راكه ديروز، يا همين هفته نگاه كرده باشم،
يادم نمي ماند، مگر اينكه يادآوري وجود داشته باشد؛اما انهايي را كه در ان دوره
خواندم، كاملا يادم است. شماها هم واقعا بايد قدر بدانيد هر چه امروز مطالعه مي
كنيد ، برايتان مي ماند و هرگز از ذهنتان زدوده نمي شود . ناگهان به خودم نهيب زدم
.
رهبر عزيز در مورد رابطه خودش با كسب معلومات و مطالعه كتاب در شرايط سخت كاري و
غافل نبودن از آن مي فرمايد :
هر كسي كه در يك بخش يا گوشه يي، مشغول تبليغ و كار است، رابطه خودش را با كسب
معلومات قطع نكند. نگوييم كار داريم و نمي رسيم. من خودم،اوايل انقلاب كه شد،حدود
دو سال رابطه ام با كتاب قطع شد. با آن همه اشتغال كه ما داشتيم،مگر فرجام داشت؟
من،شب ساعت 11 و يا بيشتر، به خانه مي رفتم و كار، ساعت 6-5 صبح آغاز شده بود.
تازه،عده يي ملاقاتي در خانه هم داشتم.
خانه ما هم دم دست بود. از بخشهاي مختلف،از علماي شهرستانهاو … در اتاق نشسته اند و
كار دارند. اصلا مجال نبود. مدتهاي مديد مي گذشت كه من فرزندان خودم را نمي ديم؛با
اين كه در خانه خودمان بوديم! وقتي موقع شب مي رفتم،خواب بودند و صبح هم وقتي بيرون
مي امدم،خواب بودند.
روزهاي متمادي مي شد كه من بچه ها را نمي ديدم.اين،وضع زندگي ما بود.
ناگهان به خودم نهيب زدم و الان سه،چهار سال است كه شروع به مطالعه كرده ام شروع
مجدد من به مطالعه،بعد از اشتغال به رياست جمهوري است.
الان من مطالعه هم مي كنم و به كارم هم مي رسم و مي بينم منافات با هم ندارند.
مطالعه علمي- تاريخي همدارم، مطالعه تفنني هم مي كنم.
ذوق شعري و نقد آن
دلم قرار نميگيرد از فغان بي تو
مقام معظم رهبري در گفت و شنود با گروه از نوجوانان و جوانان درباره شعر و
نقد آن دردوران جواني مي فرمايد :
من در دوره جواني شعر گفتن را شروع كردم و گاه شعر مي گفتم ؛ منتهي به دلايلي تا
سالهاي متمادي شعرم را در انجمن ادبي كه آن وقت در مشهد تشكيل مي شد و من هم شركت
مي كردم نمي خواندم . حالا عيبي ندارد آن دليلي را كه گفتم به آن دليل نمي خواندم ،
بگويم .
علت ، اين بود كه چون سابقه زيادي با شعر داشتم ، شعر را مي شناختم يعني خوب و بد
شعر را مي شناختم . در آن انجمن ، وقتي كه شعري خوانده مي شد و اشخاص نامداري هم در
آن انجمن بودند - كه بعضي از آنها امروز هم هستند ، بعضي هم فوت شده اند - نقدي كه
من نسبت به شعر انجام مي دادم ، نقدي بود كه غالبا مورد تاييد و تصديق حضار از جمله
خود آن شاعر قرار مي گرفت .
وقتي كه شعر خودم را نگاه مي كردم ، با ديد يك نقاد مي ديدم كه اين شعر من را راضي
نمي كند لذا نمي خواستم آن شعر را بخوانم .
يعني اگر شعري بود كه از شعر آن روز بهتر بود ، حتما مي خواندم ، ليكن مي نشستم ،
فكر
مي كردم ، شعر را مي گفتم مي نوشتم و پاكنويس مي كردم ؛ اما در آن انجمن نمي
خواندم .
چرا ؟
چون سطح آن انجمن به خاطر همين نقدهايي كه مي شد . از جمله خود من زياد نقد
مي كردم بالاتر از اين شعر بود . شايد شعرهايي خوانده مي شد كه از سطح آن شعر
بالاتر نبود اما مورد نقد قرار مي گرفت .
به هر حال،مي توانم اين طور بگويم كه آن شعر من را به عنوان يك فاقد راضي نمي
كرد.اتفاق افتاده بود كه در غير از آن انجمن-انجمنهاي ديگري در بعضي از شهرهاي
ديگر،يك شهر از شهرهاي معروف شعر خيز ايران كه حالا نمي خواهم اسم بياورم-شركت كرده
بودم،و آن جا ديدم سطح آن انجمن،سطح نقد انجمن ما را در مشهد ندارد؛از من شعر
خواستند لذا من خواندم همان سالهاي قديم.
اين دوره نوجواني براي مطالعه و ياد گرفتن، دوره خيلي خوبي است؛ واقعا يك دوره
طلايي است و با هيچ دوران ديگري قابل مقايسه نيست.
من خيلي كتاب نگاه مي كردم؛منزل ما هم كتاب زياد بود. پدرم كتابخانه خوبي داشت و
خيلي از كتابها هم براي من مورد استفاده بود. البته خودماها هم كتاب
داشتيم،كرايه هم مي كرديم. نزديك منزل ما كتابفروشي كوچكي بود كه كتاب كرايه
مي داد. من رمان و اينها كه مي خواندم، معمولا از آن جا كرايه مي كردم.
الان يادم افتاد كه كتابخانه آستان مقدس هم مراجعه مي كردم؛آستان قدس هم در مشهد
كتابخانه خيلي خوبي دارد. در دوره اوايل طلبگي درهمان سنين پانزده شانزده سالگي به
ان جا مراجعه مي كردم .
گاه روزها آن جا مي رفتم نزديك استان قدس است و مشغول مطالعه مي شدم؛صداي اذان با
بلندگو پخش مي شد، به قدري غرق مطالعه بودم كه صداي اذان را نمي شنيدم! خيلي نزديك
بود و صدا خيلي شديد داخل قرائتخانه مي امد و ظهر مي گذشت،بعد از مدتي مي فهميدم كه
ظهر شده است!با كتاب انس داشتم .
البته الان هم كه در سنين نزديك شصت سالگي هستم و همان طور كه گفتيد بعضي از شماها
جاي فرزند من هستيد و بعضي مثل نوه من مي مانيد،الان هم از خيلي از نوجوانها بيشتر
مطالعه مي كنم؛اين را هم بدانيد .
نان جو
خميني ثاني(دامت بركاته) درباره سختي ها و مشقت دوران كودكي مي فرمايد:
دوران كودكي بسيار در عسرت مي گذشت. خاصه كه كودكي من مصادف با ايام جنگ نيز بود.
با اينكه مشهد در كرانه جنگ واقع بود و همه چيز نسبت به شهرهاي ديگر كشور در آن
ارزان و فراوان بود،معهذا وضع خانواده ما به طوري بود كه ما حتي هميشه نمي توانستيم
نان گندم بخوريم و معمولا نان جو ميخورديم،گاه نان مخلوط جو و گندم و ندرتا گندم.
من شبهاي از كودكي را به ياد مي آورم كه در منزل شما نداشتيم و مادر با پول خردي كه
بعضي وقتها مادربزرگم به من يا يكي از برادران و خواهرانم مي داد قدري كشمش يا شير
مي خريد تا با نان بخوريم….
هشت خواهر و برادر از دو مادر
رهبر عزيز در مورد وضعيت خانواده اش در دوران زندگي در مشهد مقدس مي فرمايد:
ما هشت خواهر و برادر بوديم از دو مادر يعني پدرم از يك خانمي سه فرزند داشت كه هر
سه هم دختر بودند بعد ان خانم فوت كرد و با خانم ديگري ازدواج كرده بودند . ماها
بچه هاي اين خانم دوم پنج نفر بوديم چهار برادر و يك خواهر و در اين پنج نفر من
دومي بودم البته در اين بين دو بچه هم از بين رفته بودند با آن حساب من چهار مي مي
شدم اما چون واسطه ها كم شده بودند من بچه دوم خانواده بودم. البته خواهرهاي بزرگ
ما از خانم اول بودند آنها از ما خيلي بزرگتر بودند.
پدر و مادرم پدر و مادر خيلي خوبي بودند مادرم يك خانم بسيار فهميده با سواد
كتابخوان داراي ذوق شعري و هنري حافظ شناس البته حافظ شناس كه مي گويم نه به معناي
علمي و اينها به معناي مايوس بودن با ديوان حافظ با قران كاملا آشنا بود و صداي
خوشي هم داشت.
ما وقتي بچه بوديم همه مي نشستيم و مادرم قرآن مي خواند خيلي هم قرآن را شيرين و
قشنگ مي خواند. ماها دورش جمع مي شديم و براي ما به مناسبت آيه هايي را كه درمورد
زندگي پيامبران هست مي گفت.
من خودم اولين بار زندگي حضرت موسي زندگي حضرت ابراهيم و بعضي پيامبران ديگر را از
مادرم به اين مناسبت شنيدم قرآن كه مي خواند به اين جا كه مي رسيد بنا مي كرد
به شرح دادن بعضي از شعرهاي حافظ كه الان هنوز يادم است بعد از سنين نزديك شصت
سالگي از از شعرهايي كه مادرم مي گفت.
غرض خانمي بود خيلي مهربان خيلي فهميده و فرزندانش را هم البته همه مادران دوست مي
داشت و رعايت آنها را مي كرد. پدرم عالم ديني و ملاي بزرگي بود. بر خلاف مادرم كه
خيلي گيراو … و خودش برخورد بود،پدرم مرد ساكت آرام و كم حرف بود. كه اين تاثيرات
دوران طولاني طلبگي و تنهايي در گوشه حجره بود.البته پدرم ترك زبان بود، ما اصلا
تبريزي هستيم يعني پدرم اهل تبريز و خامنه است مادرم فارس زبان بود و ما به اين
ترتيب از بچگي هم با زبان فارسي و هم با زبان تركي اشنا شديم و محيط خانه محيط خوبي
بود.البته محيط شلوغي بود منزل ما هم منزل كوچكي بود شرايط زندگي شرايط باز و راحتي
نبود و طبعا اينها در وضع كار ما اثر مي گذاشت .
منزل پدري
معظم له در مورد كيفيت منزل پدري اش در مشهد مقدس مي فرمايد:
منزل پدري من كه در آن متولد شده ام تا 4-5 سالگي من يك خانه حدود 60-7 متري در
محله فقير نشين مشهد بود كه فقط يك اطاق داشت و يك زيرزمين تاريك و خفه أي كه
هنگامي كه براي پدرم ميهمان مي امد و معمولا پدر بنابر اينكه روحاني و محل مراجعه
مردم بود ميهمان داشت همه ما بايد به زيرزمين مي رفتيم تا مهمان برود و بعد عده أي
كه به پدرم ارادتي داشتند زمين كوچكي را كنار اين منزل خريده به آن اضافه كردند و
ما داراي سه اطاق شديم.
لباسهاي كهنه پدر
عزيز زهرا خامنه أي مهربان با صداقت تمام درباره كيفيت لباس پوشيدنش مي
فرمايد:مادرم از لباسهاي كهنه پدر براي ما چي درست مي كرد كه يك چيز عجيب و غريبي
بود،نه لباده نه قبا يك چيز بلندي بود تا زير زانو و اغلب هم چند وصله مي خورد
البته بايد گفت كهپدر هم لباسهايش را به اين زودي عوض نمي كرد.مثلا يك لباده داشت
كه حدود 40 سال آن را پوشيد.
تقليد منبر
رهبر عزيز در مورد تقليد منبر در دوران نوجواني مي فرمايد:
در همان دوره آخر دبستان يعني كلاس پنجم و ششم تازه منبر آقاي فلسفي را از راديو
پخش مي كردند كه ما از راديو شنيده بوديم؛من تقليد منبر او را در بچگي مي كردم به
همان سبك آن بخشهاي كتاب ديني را با صدا بلندي و خيلي شمرده،پشت سر هم مي خواندم.
معلمم و پدر و مادرم خيلي خوششان مي آمد من را تشويق مي كردند.
معامله با خدا بخاطر پدر
مقام معظم رهبري زمينه توفيقاتش را بخاطر يك كار نيك به پدرش مي داند و در اين
زمينه مي فرمايد :
بد نيست من مطلبي را از خودم براي شما نقل كنم
بنده اگر در زندگي خود در هر زمينه توفيقاتي داشته ام وقتي محاسبه ميكنم به نظرم مي
رسد كه اين توفيقات بايد از يك كار نيكي كه من به يكي از والدينم كرده ام باشد.
مرحوم پدرم در سنين پيري تقريبا بيست و چند سال قبل از فوتش كه مرد هفتاد ساله بود
به بيماري آب چشم كه انسان نابينا مي شود دچار شد بنده ان وقت در قم بودم تدريجا در
نامه هاي كه ايشان براي ما مي نوشت اين روشن شد كه ايشان چشمش درست نمي بيند
من به مشهد امدم و ديدم چشم ايشان محتاج دكتر است.
قدري به دكتر مراجعه كردم و بعدبراي تحصيل به قم بازگشتم چون من از قبل ساكن قم
بودم باز ايام تعطيل شد و من مجددا به مشهد رفتم و كمي به ايشان رسيدگي كردم
و دوباره براي تحصيلات به قم برگشتم.
معالجه پيشرفتي نمي كرد در سال 1343 بود كه من ناچار شدم ايشان را بهتهران
بياورم،چون معالجات در مشهد جواب نمي داد اميدوار بودم كه دكترهاي تهران چشمايشان
را خوب خواهند كرد.به چنددكتر كه مراجعه كردم، ما را مايوس كردند.گفتند:
هر دو چشم ايشان معيوب شده و قابل معالجه و اصلاح نيست.
البته بعد از دو سه سال يك چشم ايشان معالجه شدو تا آخر عمر هم چشمشان مكي ديد. اما
در ان زمان مطلقا نمي ديد و بايد دستشان را مي گرفتيم و راه مي برديم. لذا براي من
غصه درست شده بود.
اگر پدرم را رها مي كردم و به قم مي آمدم، ايشان مجبور بود گوشه أي در خانه بنشيند
وقادر به مطالعه و معاشرت و هيچ كاري نبود و اين براي من خيلي سخت بود. ايشان
با من هم يك انس بخصوصي داشت با برادرهاي ديگر اين قدر انس نداشت با من دكتر مي رفت
و برايش آسان نبود كه با ديگران به دكتر برود.
بنده وقتي نزد ايشان بودم؛ برايشان كتاب مي خواندم و با هم بحث علمي مي كرديم و از
اين رو با من مانوس بود برادرهاي ديگر اين فرصت را نداشتند و يا نمي شد.به هر حال
من احساس كردم اگر ايشان را در مشهد تنها رها كنم وخودم برگردم و به قم بروم ايشان
به يك موجود معطل و از كار افتاده تبديل مي شود و اين مسئله براي ايشان بسيارسخت
بود براي من هم خيلي ناگوار بود.
از طرف ديگر اگر مي خواستم ايشان را همراه كنم و از قم دست بردارم اين هم براي من
غير قابل تحمل بود زيرا كه با قم انس گرفته بودم و تصميم گرفته بودم تا آخر عمر در
قم بمانم و از قم خارج نشوم.اساتيدي كه من آن زمان داشتم به خصوصس بعضي ا انها
اصرار داشتند كه من از قم نروم مي گفتند اگر تو در قم بماني ممكن است كه براي اينده
مفيد باشي خود من هم خيلي دلبسته بودم كه در قم بمانم بر سر يك دو راه
گير كرده بودم. اين مسئله در اوقاتي بود كه ما باي معالجه ايشان به تهران
آمده بوديم.روزهاي سختي را من در حال ترديد گذراندم.
يك روز خيلي ناراحت بودم و شديدا درحال ترديد ونگراني و اضطراب بسر مي برم البته
تصميم من بيشتر بر اين بود كه ايشان را به مشهد برم و در آنجا بگذارم و به قم
برگردم اما چون برايم سخت و ناگواربود به سراغ يكي از دوستانم كهدر همين چهر راه
حسن آباد تهران منزلي داشت رفتم مرد اهل معنا و ادم با معرفتي بود.ديدم كه خيلي دلم
تنگ شد تلفن كردم و گفتم:
شما وقت داريد كه من پيش شما بيايم گفت : بله
عصر تابستاني بود كه من به منزل ايشان رفتم و قضيه را گفتم گفتم كه من خيلي دلم
گرفته و ناراحتم و علت ناراحتي من هم همين است از طرفي نمي توانم پدرم را با اين
چشم نابينا بگذارم برايم سخت است.
از طرفي هم اگر بنا باشد درم را همراه كنم مندنيا و آخرتم را در قم مي بينم و اگر
اهل دنيا باشم دنياي مندر قم است اگر اهل آخرتم باشم اخرت من در قماست دنيا و اخرت
مندر قماست من بايد از دنيا و آخرتم بگذرم كه با پدرم بروم و در مشهد بمانم يك تامل
مختصري كرد و گفت:
شما بيا يك كاري بكن و بريا خدا از قم دست بكش و برو در مشهد بمان خدا دنيا و آخرت
تو را مي تواند از قم به مشهد منتقل كند .
من يك تاملي كردم و ديدم عجب حرفي است انسان مي تواند با خدا معامله كند من تصور مي
كردم دنيا و آخرت من در قم است اگر در قم مي ماندم هم به شهر قم علاقه
داشتم هم به حوزه قم علاقه داشتم وهم به آن حجره كه در قم داشتم علاقه داشتم
اصلا از قم دل نمي كندم و تصور من اين بود كه دنيا و آخرت من در قم است.ديدم اين
حرف خوبي است و براي خاطر خدا پدر را به مشهد برم و پهلويش مي مانم خدا متعال اگر
ارداه كرد مي تواند دنيا و آخرت من را زا قم به مشهد بياورد.تصميم گرفتم دلم باز شد
وناگهان از اين رو به ان رو شدم يعني كاملا راحت شدم وهمان لحظه تصميم گرفتم
و با حال بشاش و آسودگي به منزل آمدم.والدين من ديده بودند كه من چند روزي است
ناراحتم، تعجب كردند كه من بشاش هستم گفتم:
من تصميم گرفتم كه به مشهد بيايم آنها هم اول باورشان نيم شد، از بس اين تصميم را
امر بعيدي مي دانستند كه من از قم دست بكشم.به مشهد رفتم و خداي متعال
توفيقاتي زيادي به ما داد به هر حال به دنبال كار و وظيفه خود رفتم اگر بنده در
زندگي توفيقي داشتم اعتقادم اين است كه ناشي از همان بري نيكي است كه به پدر
بلكه به پدرو مادرم انجام داده ام.
اين قضيه را گفتم براي اين شما توجه بكنيد كه مسئله چقدر در پيشگاه پروردگار مهم
است.
روز فراموش نشدني زندگي من
مقام معظم رهبري در ارتباط با ورود به ميدان مبارزه و مسائل سياسي در سالهاي
1331و1332 مي فرمايند :
در ارتباط با ورود به ميدان مبارزه و مسائل سياسي سالهاي 32-31 بود كه شنيدم مرحوم
نواب صفوي آمدند به مشهد كه دراين ارتباط يك جاذبه پنهاني مرا به طرف مرحوم نواب مي
كشاند و خيلي علاقه مند شدم نواب راببينم تا اينكه خبر دادند ناب ميخواهد بهمدرسه
سليمان خان كه من هم از طلاب آنجا بودم بيايد كه ان روز ورود مرحوم نواب
بهمدرسه سليمان خان جزو روزهاي فراموش نشدني زندگي من است .
وقتي ايشان با يك عده از افراد فدائيان اسلام كه كلاه پوست مخصوص به سر داشتند،
وارد مدرسه شد به هيات ايستاده و با شعار كوبنده شروع به سخنراني كرد. محتواي
سخنراني اش هم اين بود كه بايداسلام زنده شود و اسلام حكومت كند و در اين ارتباط
پرخاشگرانه شاه انگليس و مسئولين مملكتي را متهم به دروغگويي كردو گفت :اين مسئولين
مسلمان نيستند.
من كه براي اولين بار اين حرفها از زبان مرحوم نواب به گوشم مي خورد ان چنان
حرفهايش در دلم نشست كه دوست داشتم هميشه با او باشم و همانجا اعلام شد كهفرد آقاي
نواب از مهديه به مدرسه نواب خواهد رفت و فرداي ان روز مرحوم نواب به هيئت اجتماع
از مهديه به سوي مدرسه حركت كرد و در بين راه خطاب به مردم با صداي بلند شعار
مي داد و مي گفت:
برادر غيرتمند مسلمان بايد اسلام حكومت كند
تااينكه مدرسه نواب وارد شد و انجا هم با تمام وجود يك سخنراني مفصل و هيجان انگيزي
ايراد كرد و بعد از سخنراني به ايشان پيشنهاد اقامه نماز جماعت شد كه قبول
كردند و نماز را به امامت ايشان خواديم و بعد از ان كه مرحوم نواب از مشهد
رفتند ما ديگر از او خبر نداشتيم تا اينكه خبر شهادتش به مشهد رسيد و ئقتي خبر
شهادت ايشان به مشهد امد ماها از روي خشم و غيض منقلب شده بوديم.
به نحوي كه در صحن مدرسه شعار مي داديم و از شاه بدگويي مي كرديم و نكته
قابل توجه اين است كه مرحوم آيت الله حاج شيخ هاشم قزويني در مشهد تنها روحاني أي
بود كه بر اساس همان آزادگي و بزرگ منشي اش در مقابل شهادت مرحوم نواب عكس
العمل نشان داد و در مجلس درس شهادت مرحوم نواب صفوي و يارانش به وسيله دستگاه حاكم
انتقاد شديد كرد و تاثر خودش را از شهادت انها ابراز داشت و گفت مملكت ما كارش به
جايي رسيده كه فرزند پيغمبر (ص) را به جرم گفتن حقايق ميكشند و لذا از همان وقت
جرقه هاي انگيزشانقلابي بوسيله نواب صفوي درس به وجود آمد هيچ كس ندارم كه اولين
اتش را مرحوم نواب دردل ما روشن كرد.بنابراين آن حالت رنگ پذيري از
مرحوم نواب سبب شد كه درهمان سال 34 يا 35 اولين حركت مبارزاتي ما شروع شود به اين
كه يك استانداري به نام فرخ براي مشهد آمده بود و اين شخص به هيچ يك از ظاهر و
ضوابط ديني احترام نمي گذاشت از جمله اينكه در ماه محرم و صفر كه معمول بود
سينماهاي مشهد تعطيل مي شد ابتدا تا چهاردهم محرم اعلام تعطيلي كرد و بعد يك قدري
سروصدا شد تا بيست مرحم تجديد كرد و لذا ما چند نفر بوديم كه نشستيم يك
اعلاميه در ارتباط با امر به معروف و نه از منكر نوشتيم و با پست به اين طرف و آن
طرف فرستاديم.
به شكلي مرا مسخره كردند كه رفيقم خجالت كشيد
مقام معظم رهبري درباره يكي از برنامه هاي رضا خان و تا حدود ده سال بعد از ان براي
بد نام كردن روحانيون و برداشتن عمامه ها و مسخره كردند انها مي فرمايد:
اين قضيه مربوط به سالهاي 29و30 است يعني من در ان زمان يازده يا دوازده سالم بود
اين جو تا حدود ده سال بعد از رفتن رضاخان و كم و بيش تا قبل انقلاب كه من طلبه يي
شده بودم ادامه داشت.
مادر مشهد تشكيلات و جلسات مهمي داشتيم درجلسات من چه قدر دانشجو دكتر مي
آمدنمد و من براي آنها تفسير مي گفتم با جواني از دوستان خودم كه فازغ التحصيل و
ادم باسوادي بود مي خواستم بهتهران بيايم در ايستگاه راه آهن با هم قدم مي
زديم كه وقت قطار بشود درهمين موقع چند جوان كه معلوم نبود اصلا سوادي هم
دارند يا ندارند تيپهاي اروپايي آن روز كه لباس جين مي پوشيدند و تازه در ايران
معمول شده بود به شكلي من را مسخره كردمد كه رفيقم خجالت كشيد.اين مسخره كردن ها
رايج شده بود و ديگر مخصوص بچه ها و يا يك طبقه خاصي نبود.
اين كارها براي آن بود كه روحانيت را از چشمها زايل كنند. براي ان بود كه انها نقش
روحانيت و ايمان به روحانيت را خوب فهميده بودند در قضيه مدرس و مرحوم
كاشاني و قبل از ان قضيه مشروطيت و ميرزاي شيرازي اين نقش را فهميده بودند و مي
دانستند كه بايد اين گروه و اين طايفه را زا چشم مردم انداخت. بريا اين كار مثل ريگ
پول خرج مي كردند و از هر وسيله يي هم استفاده مي كردند ان وقت روحانيت
با دو چيز يكي با علم و يكي با زهدش توانست علي رغم خواست آنها در دستگاههاي مختلف
و در دانشگاه كه جايي براي ماها نبود و مظهر و مركز تبليغات ضد آخوندي
بود نفوذ كند در همين دانشگاه بچه ها كلاس درس را تعطيل مي كردند تا پاي درس فلان
اخوند كهنه پول و نه قدرت داشت و حتي رفتن پيش او گاه دردسر هم داشت بروند.
روضه ي فيضيه
رهبر عزيز انقلاب در مجله آشنا از دوران مبارزات خويش مي فرمايد:
من پيام امام را به آقايان مشهد رسانيدم و بعد از آن عازم بيرجند شدم تا دهه
عاشورا را در ان شهر به منبر بروم.ترتيبي دادم كه روز هفتم محرم،در يك مجلس با شكوه
رسالت خود را آغاز كنم.
روز موعود فرا رسيد،عصر جمعه بود.پيش از من،يكي به منبر رفت،سخنان او طولاني
شد.وقتي من به منبر رفتم،حدود بيست دقيقه به غروب بود و از اين كه فرصت لازم براي
سخن گفتن نداشتم،سخت ناراحت و خشمگين بودم و به شدت مي جوشيدم.
به هر حال،نشستم روي منبر،بدون مقدمه شروع به صحبت كردم.يكي دو كلمه خطبه خواندم و
با صداي بلند درباره سلطه غرب در كشورمان سخناني ايراد كردم و بحث را به فاجعه
مدرسه فيضيه كشاندم و گفتم :
همين نقشه و توطئه براي محو اسلام بود كه به حادثه مدرسه فيضيه كشيده شد و كار را
به آنجا رسانيد كه در يك روز مقدس به مدرسه فيضيه و به خانه امام صادق (ع) بريزند و
كماندوها چنين كنند و چنان كنند.
از ضرب و شتم طلاب،از آتش زدن عمامه ها،از آتش زدن قران،از غارت و از بين بردن
دارايي ناچيز طلاب،آنچه را كه ديده و شنيده بودم،براي مردم بيان كردم.يكبار،صداي
ضجه و ناله مردم بلند شد. مردم به شدت گريه مي كردند و من در طول منبرهايي كه رفته
ام،كمتر سراغ دارم كه مردم مانند ان روز منقلب شده باشند و گريه كنند.واقعا غوغايي
برپا شد.در پايان،چند كلمه أي از مصيبت كربلا ياد كردم.
ليكن مي ديدم كه فاجعه فيضيه به حدي مردم را متاثر و منقلب كرده كه به فكر مصيبت
كربلا نيستند و آنجا بودم كه دريافتم امام چقدر عميق و حكيمانه و
دورانديشانه،برنامه ريزي و محاسبه كرده بودند.مسلما هيچ عاملي ممكن نبود مثل
روضه فيضيه و موقعيتي كه به مناسبت محرم پيش آمده بود،بتواند مردم را بيدار كند و
دستگاه را رسوا و منكوب كند.
اينها خواهند رفت و شما خواهيد ماند رهبر عزيز انقلاب از دوران حمله مزدوران شاه به
مدرسه فيضيه مي فرمايد:
در دوم فروردين 1342 كه مزدوران شاه خائن به مدرسه فيضيه حمله كرده بودند،ما كه
طلبه هاي جواني بوديم و نديده بوديم كه عده أي با چماق و اسلحه سرد و گرم به سر
مردم بريزند و عده أي را بكشند و يا از پشت بام به زير بياندازند،پس از نماز مغرب
به دنبال امام خميني به اطاق ايشان رفتيم و ما كه بسيار بي تجربه بوديم نگران و
ناراحت به سخنان امام گوش داديم.
امام 20 دقيقه صحبت كردند و گفتند:اينها خواهند رفت و شما خواهيد ماند امروز از آن
روز 16 تا 17 سال مي گذرد و به چشم خود ديديم كه اين اميد قرآني چه اميد درستي
بود.آنروز چه سلاحي ما داشتيم،كدام توپ و تفنگ را داشتيم؟
يك نامه را نمي توانستيم چاپ كنيم،مجبور بوديم با اشكلالت فراوان يك اعلاميه را با
پلي كپي و انهم نه با دستگاه بلكه با دست تكثير كنيم و با اشكالات فراوان چاپ كنيم
چه چيز اين اميد را به امام مي داد جزاميد و اتكال به خدا؟ أي ملت بزرگ اگر به خدا
اتكال داشته باشيد و با يكديگر متحد باشيد بدانيد بر تمام نيروهاي باطل كه امروز
دنيا را پر كرده اند پيروز خواهيد شد.